ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

319

قصص الانبياء ( فارسى )

شبانان گفتند دوش همه شب نالهء مىآمد سخت زار ، ندانيم كه آن كى بود . مادرش بيامد ، يافت يحيى را خفته ، سر بر سنگى نهاده و خون بر رخسار وى مىدويد . مادر دست بر سر او نهاد . ناگاه يحيى بترسيد . بانگ كرد يا مالك « 1 » زينهار . مادرش گفت مترس كه منم مادر تو . يحيى گفت يا مادر من چون دست بر سر من نهادى پنداشتم كه مالك است آمده است كه مرا بگيرد و بدوزخ برد . مادر گفت اى فرزند من دانم كه مرا از تو فرزندى نيايد ليكن يك حاجت من روا كن . گفت فرمان بردارم كه حق مادر بسيار است و فريضه است ، ليكن اگر مرا رها كنى در اين بيابان با نخجيران بباشم و حق را عبادت كنمى بهتر بودى تا حق تعالى مرا از دوزخ امان دادى . مادر گفت يا پسر يك بار به خانه بياى تا ترا چيزكى بسازم كه بخوارى ، و يك شب پيش من بخسبى و بياسائى و بنى اسرايل نيز ترا ببينند . آنگاه هركجا كه خواهى باش . گفت فرمان‌بردارم . برخاست و با مادر به خانه آمد . زكريّا و بنى اسرايل شاديها كردند از آمدن يحيى ، و مادرش طعامكى بساخت تا بخوارد و بستركى بيفكند و يحيى را بر آنجا بخوابانيد و مادر و پدر بر بالين او بنشستند شادان . چون نيم شب شد يحيى را بخواب نمودند . آمنت من درك يقال له سجين ؟ « 2 » از خواب برجست و بانگ برگرفت . يا امّاه هلكتنى . از بستر برخاست ] a 151 [ بانگ‌كنان و از خانه بيرون دويد ، و روى در بيابان نهاد ، و نوحه و زارىكنان مىرفت . هرچند مادر و پدرش خواستند كه بازدارند ، نتوانستند . چنين گويند در بيابان مىگشت باوحوش ، تا چهار سال برامد ، و بانگ مىكردى انّ فى النار لدرك يقال له سجين . و با هيچ آدمى آرام نگرفتى تا آنگاه كه زكريّا را عليه السّلام جهودان عليهم اللعنه بكشتند . امر آمد از حق تعالى

--> ( 1 ) - يا ملك الموت ( 2 ) - ءامنت من ربك و من دركة يقال لها سجان ( ؟ ) ( ن )